پیرمرد اواخر عمرش، بود
با دست فروشی نانی بخور و نمیر در می آورد.
کمر خمیده او نشان از کهولت سنش داشت.
هر روز به امید روزی بهتر از دیروز بود.
حال آنکه نمی دانست خوشبختی در همان فردای دیروز بود .
گرانی کمر پیر مرد را شکسته بود،
و او خود را با پیران دوران جوانی خویش مقایسه می کرد
و غصه و افسوس می خورد.
روزی پیرمرد از خیابان آهسته آهسته عبور می کرد
خودرویی با سرعت از رو به رو آمد
با سرعت و بی درنگ
پیرمرد را با خود برد
او را به سمت خوابگاهی ابدی برد
او را برد تا دیگر دلهره فرداها را نداشته باشد
تا دیگر نگران گرانی ها..... نباشد
اینو بدون:
- گرانی و فقر از بعضی آدم ها ایمان و خدایشان را میگیرد
- این را باور کن گرانی و فقر ممکن است از یک فرد فاحشه بسازه
- این گرانی و فقر یک آدم را دزد میکند
- این گرانی و فقر می تواند که یک بیمار را
موقع تسویه حساب مجبور به فرار از بیمارستان کند
- این گرانی و فقر باعث میشه یک بچه دبستانی
ساقی تریاک بشه، آری یک بچه ی پاک و بی گناه. |