سلام به همه دوستان مهربانم
من تا به حال اینگونه از دریچه وبلاگم با شما سخن نگفتم!
اما دوست وبلاگ نویسی دارم که مرا واداشت.
برایش دعا کنید:
عشق را کند آغاز
درد تنهایی را دهد پرواز.
نشوید دست با کینه هر روز
زانچه بی تابش گشته هر روز.
نگوید با دستهای تموز
راز درد لحظه های بی فروز.
عشق او را سردی لحظه هاست
دوستی نامی دیر آشناست.
صفحه تقویم او یخ بسته است
ناامید از باران یاران گشته است.
بسته راه عاشـــقی بر دوســـتان
می گوید این راه گشته زمستان
در خیالش عشق بازی با محرمان
گشــــته راز قتل هـــــر نامهربان.
گفتمش ای دوست:
عشق بر هر درد بی درمان دواست چیزی که کردی برون تو در دام آن رغیب بی وفاست
یاد کن یاران را تو اکنون آن بنای کار خویشتن را کنون
آنچه کرد با تو، باران نبود سردی عشق از هجران نبود آنچه کردی تو برون سردی دست نامردان نبود
یاد یاران کن تو باز باز کن دروازه های دلنواز یاد کن از آنکه شست چشمت را زدنیای نیاز
آری، باز کن آغوشت را، بازباز
|