غریبانه در باد می لغزم تا ناکجا
سری دارم بیقرار
دلی در پائیز اندوه.
مینمایم خویش را
زرد در زرد.
میکشم نیش قلم
سیاه اندر سیاه
تا کَنم پای نگاه.
گاهگاهم نیز پژمرده،
گلهای بیگلبرگ
خورشید خاموش
همچو من بازندهاند، خوابیدهاند و شاید مردهاند.
سیلی لحظهها
نعرهی دیروزها
پردهی خوب سراب،
بوی دود آن روزها
روی دوش آن خوبها،
میبُرد تا استخوان
میخرامد با تیرهگی
بازهم آه از این پژمردگی.
1385 _ تهران |