پیر نبودم به رخ اما، خسته تر از پایی پینه بسته به بلندائی آمده از آدم تا آن سوی ظهور.
بر دشتها پای کوبان، دل از دنیا می شستم و از سنگینی یک پشت با علفها می گفتم.
همانا آب در خیال می کوفتم که ناگاه سنگین شدم.
آب باد شد و خیال نیز گم شد.
سر زیر پای سرنوشت، گاه جایی برای بیشتر ماندن می جست و گامی دیگر شروع یک جستجو.
دیده بودم همه از ریشه می کندند و من از ساقه که تردتر از پائیز برگهاست.
از بر تنهایی که آرام می گذشتم او را دیدم. آن سوی دوراهی ما شدیم.
از کنار پرچین های خیال که گذشتیم، پر شدیم از هوس.
پیش رو سراب می خندید و ما نیز.
هنوز می جنبیم، اما هر گام پوچتر و پوچتر.
بی راهه پیما شده ایم. با خیال می رقصیم و بر باد می ماسیم تا شاید با قطره ای بر شانه ای آشنا نفسی تازه کنیم.
آواز ما نُت ها را می پوید و نت ها عجیب با دیگران سازند.
هرچه نگاه داشتیم با سوزن امید به هر سو کوک انداختیم، ولی گره ای چونان ساز نشد.
بر زلف اقاقی لغزیدیم و باز هم نیرنگ خیال بر ما پرده کشید.
آه از چین و چروک روزگاری که پوشیده ما را از پرواز.
1385 _ تهران |