به تو با نسیم حرفها گفتم
ولی نسیم سوی تو نیامد
به تو زیر باران بوسه ها فرستادم
ولی در بوی رعد عطر نفسم گم شد
زیر آسمان بر روی کوه انشائی از عشق نوشتم
اما رود گدازه ها آن را شست.
با تو آنروز زیر چتر ابر
از صمیمت خورشید گفتم،
خورشید دلم.
ولی با رفتن ابر، در عطش خورشید خشکیدی.
با تو از خلوت سینه ام گفتم
ولی با فریاد آهت
شیشه سکوت دلم را در سینه شکستی
دیگر با تو از چه گویم؟
از نسیم گفتم با او رفتی،
از باران که ترسیدی، چتر گرفتی.
با آسمان قهر کردی، در شهر ستاره ها گم شدی
سوار بر بال ابر برایم دست تکان دادی.
آری از غزل قدیمی خداحافظی می گویم
و آخر نیز گفتی:
سکوتت دلم را برید
و مرا در سکوت سینه ام رهانیدی 1383 _ تهران |