عزیزم، بهارم
نوید گرم روزان سبزم
چراغم، امید فرداهای تاریک
تویی دیوار محکم، تکیه گاهم
چرا
میزنی نیشت بر تار و پودم؟
خرابم می کنی در چشم خود باز؟
می بری تا پای چشمه
رهایم میکنی چون زجه ساز؟
چرا
هم آوازم دگر لبهای سکوت؟
به راهم کمین دیو جنون؟
ریختی شوکران در جام وجودم؟
نخواندی تا به پایان قصه لیلی و مجنون؟
چرا
سینه دلبستگی شرحه کردی با حضورت؟
نیمه راهی، نیمه جانی، اصلاً ناتمامی؟
نه بیداری نه خفته، نه گرمایی نه سرما؟
سراپا سکه ای، با خودن هم شیر و خطی؟
چرا
شد تهی جام پاسخهای لبریزت؟
شد خموش آن آتش سینه سوزت؟
با این چراها بیگانه ای؟
از پشت خنجر برنده ای؟
سنگی، باد نیستی؟
شبی، روز نیستی؟
مُهر بی نام و نشانی؟
لبریز افکار نهانی؟
چرا این چراها با تو معنی می شود؟
چرا این اشکها با تو جاری می شود؟
چرا ای آرزویم پوچیدی؟
چرا ای جوهر وجودم خشکیدی؟
چرا چرا؟
چرا اول چنان، آخر چنین؟
1379 _ تهران |