تازگیها
صدایی تکیه کرده بر دیوار ما،
مظلوم، معصوم، تنها تر از تنها.
می گوید:
سایه دیوار شما
می کند آرام دل را!
در پناهش می توان
بنشست ساعتها،
گریخت از لحظه و هر اتفاق.
در این سایه
می توان بگشود درهای سینه را،
تا که آرام بنشیند بر دیوار
کبوتر بچه پر حرف ما.
هرگاه می کرد تکیه بر دیوار ما
دفترش را می گشود،
می خواند و نشانی می داد از نقش دست روزگار
بر برگهای نیمه سفید و پاره اش،
آنگاه اشکم می خشکید پای دیوار.
می کشیدم بر دفترش
رنگهای آرام و پرسوز
می خواندم برایش آواز مونس های دلسوز.
نوشتم بر دفترش
نپرس از باران
زمستان است و برف برجا،
نپرس از نسیم
که فصل هجرت است و طوفان در ما. 1379 _ تهران |