تبليغاتX
شمیم عشق

شمیم عشق

فرصت شمار صحبت کزین دو راه منزل*چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

باز رفتی و کردی مرا دربه در

اومدی باز همون جور بی خبر

خواستی که بشم برات یه دردسر

 

برام نگفتی از دلت

که اینبار نمونم منتظرت

شدم گم تو اون نگاهت

باز چشم بسته نشستم کنارت

 

خواستی خوش آب و رنگ شی

دیگه نری رسوا و تنهاترشی

دل ندادی به این دلم

گوش ندادی به قصه ام

 

گفتی برات یه پنجره دنیاییه

پنجره اما برا من خیلی کمه

 

با نگاهت اونوقت

تو آخرین نامه ات

شاید از روی محبت

دادی منو خجالت

 

همون جور که اومدی بی خبر

باز رفتی و کردیم دربه در!

                                                       1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

از آنجا

من در این کلمات به تو می گویم

عشق را در تاریکی کدامین غار گم کردم

و کجا بود که با هر نفسی

بوی تو را حس کردم

 

از کدام قله ها افتادم

در اندوه کدام گل خشکیدم

وقتی رسیدم به دوراهی

چگونه راه را گم کردم

 

از آنجا که گرییدم و خندیدی

از آنجا که بودم و نبودی

از آنجا که خشکیدم و روئیدی

از آنجا که مُردم و جنبیدی

 

در این کلمات به تو می گویم

تا ببینی که چگونه من تو را می بویم

تا ببینی چه بودی و چه کردی

در آن پائیزی که دوباره از تو می گویم.

                                                                                 1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

تو همون پائیزی

راستی راستی تو همون پائیزی

دشمن سبزی این جالیزی

 

اومدی گفتی برام

از این دنیای بی مرام

خواستی بشم باهات همسفر

توی لحظه های پرخطر

شدی باغبون دلم تو این سفر

ولی تو نگفتی میری بی خبر

یه روزی باغُ خشکیده دیدم

همه جا رفتم و از تو پرسیدم

 

راستی راستی تو همون پائیزی

دشمن سبزی این جالیزی

 

از اون دورا نامه دادی

پر حرفای سرد و یخ زده

که نمی داد بوی دستای تو دیگه

آخ که داری سرد می شی

رفیق نیمه راه میشی

 

آره،

راستی راستی تو همون پائیزی

دشمن سبزی این جالیزی

                                                         1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

زندان

در این خشکزار احساس

اینجا که دیوارهایش

همه یک رنگند و مرطوب

و حالا که فرشته سکوت با وهمی سرد

برد ما را به درگاه خدا

با خواستش گشتیم باز، کوچک این ناچیزها.

 

عقربه ها مرده اند

خورشید بی حال می تابد

پنجره ها را نقاب کرده اند اینجا،

ناله ها می آید زدور

وای که از گریه هم ناچیزترم.

پس می گویم با خود

قانون کجاست،

در کدامین سایه خفته

که رنگش را نقاشانی چنین ناشی

می کشند بر هست و نیست.

صدایی به من گوید:

شاید این پنجمین بعد است

که مکشوف نیست هنوز.

                                                       1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

دریا

سالهاست

که می کشد دریا دندانهایش را بر سینه شنها.

هر روز خورشید

با کنایه دانه می پاشد

و هر شب ماه

می نشیند پای صحبت دریا

گاهی چهارده می شود،

گاهی نیم هم نیست

از خروش بی پایان دریا.

 

سالهاست

دریا کتاب سرنوشت دور و نزدیک آدمهاست

بی آنکه بخواهد.

همیشه تنها می میرد زیر پای باران

و از ماه هم خبری نیست آنوقت

[ مونس شبها، تاریکی های سرد و بی همتا ]

 

همیشه می روند

آنها که می آیند،

در کنارش غرق اوهام است چشمها.

آنگاه با زبان موج قصه ها می گوید از پیروزی هایش

برای آنان که می شوند همسفرش.

                                                                             1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

عاشق عاشقترین

عشق چون حدیثی بی پایان، عشق همانند سراب، عشق همانند حبابی روی آب و از دور یک قصر نور و روبرو خراب.

کاش هیچ بنی آدمی حسی از عاطفه درون وجود خویش نمی یافت. عشق همانند ابرهای گل کلمی پاورچین پاورچین پای به دل آبی آسمان می گذارند گام به گام. آهسته وارد قلب عاشق تو می شوند و وقتی
به خود می آیی می بینی که تمام وجودت را و تمام امروز و فردایت را تسخیر کرده اند. کاش هیچ عشقی و هیچ عاشقی در این دنیای فانی نبود.

وقتی عشق در قلب آدمی لانه می کند، چون خون رگها می شود. عاشق دیگر خودش نیست و حتی برای نفس کشیدن هم محتاج آن است. امان از عشق، این نفرین سنگین و طاقت فرسا. بیائید با یکدیگر عهد کنیم که هرگز عاشق نباشیم، اگر زندگی را آنگونه که هست دوست داریم. بیائید تنها و تنها و فقط و فقط عاشق عاشقترین
باشیم و بس. 

                                                       1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

احساسی عجیب

اکنون که از کاسه چشمانم فرو می ریزد مرواریدهای بی رنگ با احساس، اکنون که نشسته ام در پس دری بسته، در میان دیوارهای
بی احساس، دانه های خاطرت در دلم، در چشمم و در قلبم می رویند و
بی خیال ریشه در مشک اشکم می زنند تا کامی گیرند از سرچشمه
این احساس.

دیگر فرقی نمی کند که آسمان ابری باشد یا آفتابی، روزها طلوع کند در انتظار تو یا غروب کند در فراق تو. دیگر مهم نیست که نفس کشیدن راحت باشد، من باشم یا نباشم. دیگر هیچ چیز فرقی نمی کند زیرا که تو نیستی و منهم بی تو جسمی
بی جانم.

                                                1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

مثل جق جقه

باز دست رفته اش برگشت

دوباره مرا تکان داد و از صدایم برد لذت.

خندید با من

چشمهای مشتاقش را دوخت به رنگهایم، به صدایم

و جنبید با من.

 

چندی لحظه های خوبش بودم

ولی آرم آرام

دیگر نخندید با من،

گاهی نیز پیچید بغض در صدایش

از صدایم، از لرزه هایم.

آخر نیز گریست،

دیگر کهنه شدم او را

رها شدم در گوشه ای

تا روزی که هوس کند باز مرا.

                                                1379 _ تهران
׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

میهمان

باز صدای زنگ می آید

غریب است یا آشنا؟

دوست یا دشمن؟

باز می آید صدایش

تکه تکه، پر تمنا.

باز می گوید

سینه بگشا

گویی فراموشی گشته تجدید.

 

فریاد می کنم

شهر سینه ام دیگر ندارد خانه ای،

آخرین ساکنانش

کردند محبت را تیشه

و به یادگار کوفتند بر دیوارها.

 

نیست دیگر شهر سینه ام بر نقشه ای

باز می گویی سینه بگشا….؟

                                       1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

غریبه

تازگیها

صدایی تکیه کرده بر دیوار ما،

مظلوم، معصوم، تنها تر از تنها.

می گوید:

سایه دیوار شما

می کند آرام دل را!

در پناهش می توان

بنشست ساعتها،

گریخت از لحظه و هر اتفاق.

در این سایه

می توان بگشود درهای سینه را،

تا که آرام بنشیند بر دیوار

کبوتر بچه پر حرف ما.

هرگاه می کرد تکیه بر دیوار ما

دفترش را می گشود،

می خواند و نشانی می داد از نقش دست روزگار

بر برگهای نیمه سفید و پاره اش،

آنگاه اشکم می خشکید پای دیوار.

 

می کشیدم بر دفترش

رنگهای آرام و پرسوز

می خواندم برایش آواز مونس های دلسوز.

نوشتم بر دفترش

نپرس از باران

زمستان است و برف برجا،

نپرس از نسیم

که فصل هجرت است و طوفان در ما.

                                                             1379 _ تهران
׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

چترما

جانم به من گفت:

وقتی تو را می بویم نفرت وجودم را پر می کند و وقتی تو را می بینم تبر می شوم بر ریشه ات.

گفت:

نمی دانم این دوستی بهار با آسمان ما از کجا آغاز شد که ما مجبوریم برای چند مثقال محبت چتری بخریم تا این دوستی وجودمان را تیره نکند.

گفتم:

ولی چتر ما سیاه است و دسته اش در دست تو. چشمت را به انتهای این آسمان دوز که من و تو آنجا به هم رسیده ایم.

بیا به دنبال قایقی باشیم که ما را تا آنجا ببرد، تا پیش میز خدا داوری شویم.

                                                               1379 _ تهران
׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

دیگر شب ها

شبهای دیگر نیز تاریک است

و عنکبوت روزگار

به آرامی می تند تارهای فاصله را.

 

شبهای دیگر

گویی شبی دیگر در سینه دارند

شبی پر از بغزهای ناگشودنی.

 

شبهای دیگر

نگاه پنجره ها

می پیچد در تار و پود در

تا لالایی انتظار

خواب کند او را پشت در.

 

شبهای دیگر

زوزه سگها هم

شعار تنهایی است.

خش خش برگها

صدای پای لشکر غم است،

و گذر ماشینها

یادآور گذر ما از یکدیگر.

 

آه از شبهای دیگر،

که با خود فردایی دارند

خالی از انتظارها.

                                         1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

هفتمین شب

خشکید در یادها،

در بیشه های فراموشی گم شد

شکوفه هایی که ساختی.

بهشتت نیز جهنم شد مرا،

اقیانوس خاطرات خشکید،

دنیا تهی شد از خنده هایت.

می گویند که زمستان اینجاست

و می شنوم که زمستان را بهاری در پس است ناامیدانه.

می بینم که می جوشد از برکه دلها

سکه های طلایی،

عشقهای بدلی

و فراموش می کنند جام های دردی که نوشیدیم با هم،

آری زمستان اینجاست.

در همین کوره راههای تاریک و خالی

خالی از هر چیز و هر کس.

نشانی کوچه عشق کجاست؟

                                                                  1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

ششمین شب

گلی که رانده شد از باغ

همنشین خار می شود.

گلی که از نهر عشق جرعه ای ننوشید

گم می شود در دست نامردمان.

 

گلی که غنچه باشد،

دست بهار را می خواهد تا بشکفد،

با جنازه بهار چه کنیم؟

 

گلی که بر او نتابد نور تو، نور من،

گل نیست دیگر

ساقه است و ریشه

و به زودی می خشکد.

                                                    1379 _ تهران

 

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

پنجمین شب

مرا اکنون غمی است

به وسعت اقیانوسها،

به تاریکی غارها،

به خستگی پرستوهای مهاجر

و شکسته آئینه ای تنها.

 

گرد فراموشی به آرامی

می کند قلبم را کدر،

خونم پرمی شود از انگلهای ترس

و روبنده ای نیست

از جنس عشق.

 

پای بر سنگ می کوبم

فریاد در آب می کشم

که گم باشم در قانون تو.

اکنون

چون عارفی

خویش را در انتظار تعریفم.

                                                                                    1379 _ تهران
׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

چهارمین شب

مرا چهارمین شب

برپا شد با یاران.

همه گم گشته در کوچه پس گوچه های مست و تاریک.

 

بود چشمی خیس،

دلی منتظر

روحی آرام

و قلبی شکسته.

 

در لحظه ای خدا آمد

گرفت هوا بوی یاسهای گم گشته را.

پیچید صدای چنار تنها

در میان این صحرا

و خدا هنوز می نگرد،

نمی دانم چرا؟

 

سرانجام

آنان که آمدند، رفتند

ولی آنان که بودند، ماندند.

پس باید که بودنیها را کاشت

تا گیاه ماندنی

یادگار ماند بر جای.

                                                1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

سومین شب

در پشت سومین شب

خورشید آرام آرم غروب می کند،

و من در مرداب تو

آهسته می میرم.

لب دیگر برای سخن نیست،

نمی خندد.

چشم دیگر برای گریستن نیست،

نمی خوابد.

طبیعتم دگرگون است،

پائیزی سرخ در بهار روئیده

و برگها زرد است بی اختیار.

 

نمی خواهی وزیدن را کنی آغاز؟

ابرها هر لحظه بیشتر می آیند

کاری کن!

                               1379 _ تهران
׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

دومین شب

مرا دومین شب به راه است.

سوز تاریکی را بیشتر می فهمم.

پرده ها را می کشم

درها را می بندم

ریشه می کنم در خویش،

تا شاید وقتی دیگر.

 

دیروز خوش آمد گفتم شب را

و اکنون در آغوشم او را.

 

چراغ هم می بیند از پشت

پلک خیسم را.

دیوارها

کاغذ بودن را هوس دارند

چونکه می بینند

دست لرزانم را .

آری گران باری است تاریک

تا کجاست با من؟

تاکجاست با من؟

                                                1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

خوش آمدی باز ای شب

باز یادم کردی ای شب

باز در بهار یادت آوردی بخت من

ای شب.

ز این آغاز و پایان،

کدامین است منظور؟

تو ای شب نشانم ده

اختر بختم را زدور.

 

فنا شد روزم زتو،

یاسم گفت با گریه:

چه آوردی جای باران

جز به مرگ و زاری و مویه.

 

هوا ابری است

دوباره روز را به پایان آمد راه

ولی افسوس ای گل، ای رود، ای خار

نپرسیدید نشان از چاه

که شب تاریک است و راه ناپیدا.

 

دیر است دیگر

هم تو را هم من،

خوش آمدی باز ای شب

باران است در راه دیگر.

خوش آن دارم

که باران باشد نهان

زچشم گل بی بو، رود خالی، خار جاری.

باز پایان،

باز باران.

                                                1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

آن دورها

کشیدند در دورها

گاهی بر سنگها

نقشهایی از خورشید

از آدم، از حیوان،

نقشهایی پر از احساس

تهی از رنگ.

 

از دورها

می وزد هر بار

نسیمی ناآشنا

که با پلکی بی اختیار

می شود صاحب دل ما.

 

بر دورها

می پاچد هر صبح دستی ناشناس

رنگهایی تکراری،

تنها تکراری که جایش هیچگاه پُر نیست.

 

گاهی که می شود نزدیک

دوری از دورها

می کنیم پشت من و تو

بی آنکه بدانیم

که شاید باشد او تنها…

                                                            1379 _ تهران
׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

چقدر سخت است

چقدر سخت است

دست و پا زدن

تا فرو رفتن در قعر تنهایی،

شبی خفتن بر تکه ای کابوس،

از نور ماه مردن و به صبح

خواب خواب را دیدن.

 

چقدر سخت است

دست در دست روز

خورشید را نوردیدن

تا به تاریکی رسیدن،

ز بدبختی شکفتن،

ز عشق پژمردن و به خاک خفتن.

 

چقدر سخت است

با دست خالی نشستن زیر سقف خانه دوست،

طعمه پرترحمترین چشم ها گشتن

و ریختن در کیسه تن.

آه

سخت است بیشتر

وقتی که دوست داری گل باشی

ولی نیست گل فروشی

که بدست دوستی بسپاردت

پر از سپیدی و تهی از تیرگی.

و آنروز است که می خواهم خار باشم،

دریدن را کنم پیشه،

به آرامی کنم پاره

دست گرم بی تپش را.

 

آری چقدر سخت است

اینگونه بودن

تا جان سپردن.      

                                      1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

دیو کینه

امروز دیدم

آنچه را که گاهی بودن نیست،

همه بنشسته بر سر سفره ای

می خورند خون دل

و می خواندند از بودنهایشان.

 

امروز دیدم

که چگونه دیو کینه

در تیرگی پر هراس نبودنها،

آرام آرام می درید

پیکر عشق را.

 

امروز دیدم

که چگونه آب در جویی سربالا می رفت

و چون به گذشته می رسید

با چشمانی دریده می گفت:

من نیستم دیگر آنچه بودم،

غافل از اینکه خود نیز دروغ می خروشد.

آری دیدم امروز

دیو کینه را

در چهره ای که پلکهایش

هنوز می لرزید

از وزشی آشنا.

                      1379 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

بن بست

می دانی فریادهای مکررم از چیست؟

از بی پناهی است،

از فراوانیست،

از فریادهاست

و آنکه نمی داند پایان کجاست!

 

می دانی از چه در سوزم؟

از سرما،

از تاریکی،

از انجماد

و آنکه نمی یابد آتش را.

 

در آخر می خندم

می دانی چرا ؟

چون مرهمی نیست جز آن،

و تنهایی به من گفت:

به آخرین بن بست زندگی خوش آمدی،

نمی دانم که می دانی یا نه

ولی جز ورود راهی نیست.

                                       1379 _ تهران

 

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

یک برداشت

بر صفحه ای سفید خواندم که عشق دروغ است و در چشمانی سیاه دیدم که
می اندیشید به عشقی هوس آلود ولی ملموستر. سپس نوشته بود، اعتماد گناهی است بزرگتر از هوس های گرم و بوسه های تشنه.

دیگر نقشی دیدم از گلی که بویی نداشت و می گفت:

دستهای عاشقت را کوتاه کن تا گلبرگهایم نمیرد، شاید دستی عاشقتر برای چیدنم آید. جوابی نداشتم جز به چند مروارید که ارمغانی بود تهفه درویش، درویشی کوچک، به کوچکی تمام دلهای عاشقِ عاشقِ عاشق. و آن روز هم این چنین گذشت.

                                                                                          1379 _ تهران
׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

فانوس

چرا با من

چنین بیگانگی ها می کنی؟

دلم را میزنی آتش

عشق را تو رسوا می کنی.

 

در دل این تیرگی

این تویی فانوس راهم

بر سر هر روز و هر شب

این تویی خورشید و ماهم.

 

بر منار مسجد عشاق

نام توست در فریادها،

می کند جمع عشاق را

هر که دارد سر در این بیدادها.

 

شعر من

گشته بسی لبریز تو،

نمی بینم گوشه ای از مهر و مه

اندرین افغان تو.

                        1378 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

چراغی در تاریکی

مرگ را

این چنین است بهترین ها

که پایانسیت

در آغاز تاریکی

و تاریکی را

این چنین است زیباترین

که در آنست نا پیدا

همه زشتیها.

 

مرگ را اینگونه بین

زیرا چراغیست

در تاریکترین معنای زیستن.

                        1378 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

دل محراب

امروز

در حالیکه ابر

کرده دست خورشید را کمی کوتاهتر از هر روز

نشستم به محرابش،

با دلی که

پر است از باری پراشکتر از دیروز.

می گوید:

بارگاه اینجاست،

پس تهی کردم خویش را با قطره ای رنگینتر از پرسوز.

واینگونه

گوشه ای دیدم

از آغاز بی انتهایش.

چه زیبا رنگی

عجب نور و آهنگی،

گرچه نیست او را آغاز و پایانی

ولی دل بستم او را محکمتر از دیروز.

                        1378 _ تهران

׀ +׀ نویسنده: ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀

در باره من

سلام:
ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد میگویم و امیدوارم با خواندن مطالب آن بهره ای ببرید.


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· عاشق ترین عاشق دنیا
· به نقل از ایران عشق
· امام رضا (ع) فرمودند:
· شناخت خداوند از زبان ملاصدرا
· چارلي چاپلين
· نامه ابراهام لينکلن به معلم پسرش
· خدا و گنجشک
· سوره یونس
· ابراز عشق.....
· نقل قول


لینکهای روزانه

· شعر همین اطراف است
· سحر
· رهائی


آرشیو موضوعی

· گلهای باغ همسایه
· پندهایی از بزرگان
· شعرهای من
· سایر ادیبان
· دل نوشته های من !!!


لینکدونی

· کدهای صوتی و تصویری
· همراه استاد
· سايت استاد شهريار
· نسرین
· شعله های ناتمام
· همه چیز درباره ضرب المثل
· جدیدترین و آخرین نرم افزارها
· درباره کامپیوتر از زبان رضا
· آخرین ترفندهای IT
· دانلود جدیدترین نرم افزارها (1)
· دانلود جدیدترین نرم افزارها (2)
· سایت ایرانی عکس
· برنامه موبایل ، کدهای وبلاگ و نرم افزار
· دوشیزه افغان
· پاتوق
· دنیای پزشکی
· آخرین اخبار ایران وجهان
· مرجع تلفن همراه
· روان شناسي
· کوچولوها (تفریحی)
· سایت برتر
· لینکستان (نرم افزار و اخبار)
· همه چیز برای وبلاگ (رایگان)
· سازمان هواشناسی کشور
· گالری عکسهای عاشقانه
· پسری از تاجیکستان
· باران عشق
· تازه های فن آوری
· بزرگترین سایت موسیقی ایران
· من از او خاطره دارم (تهمت)
· همه چیز برای زندگی
· یک دوست خبرنگار
· داستانهای آموزنده (SARK)
· مهریار ناظمی گوینده خبر ورزشی
· نازی
· مدیریت بازاریابی و تجارت الکترونیک
· ورزشهای رزمی و تردستی
· سیتکا (فرشته)
· دامنه برتر (ویژه فروش دامنه)
· آیا می دانید؟
· وبلاگ یک پسر خوب !!!
· سایت اطلاع رسانی گنبد
· باشگاه پژوهشگران دانشجو
· کاریکاتور
· R619
· پاسخ به سوالات دینی (1)
· پاسخ به سوالات دینی (2)
· پی سی پارسی (بزرگترین سایت ایرانی چند منظوره)
· عاشقان بارانی
· ابوالفضل (دوست آهنگساز من)
· کانون ادبیات ایران
· داستان و دانستنیها
· ابزار رایگان وبلاگها و سایتها
· آژانس عکس خبری
· الهام
· عکس های توپ و باحال
· ستاره
· ضمیمه دات کام (آموزش و ابزار گرافیک)
· عاشقان رمان (پانته آ)
· عبدالجبار کاکایی
· دفتر خالی (فرزانه)
· عارفانه
· آه باران (باران)
· iranian
· راهروی تنهایی (ساناز)
· تولد دوباره (JuJu)
· ایرونی ها (امیرحسین)
· آرام (قلم دونی)
· شطرنج عشق
· نازنین
· پریدخت (پریسا)
· به رنگ خاکستری (صادق)
· شمیم (1)
· شمیم (2)
· کاش دلها در چهره بود
· مهد دلیران
· جزوه - پروژه - مقاله (کامپیوتر)
· آموزش فاركس
· دانلود رايگان كتاب و رمان و آهنگ
· پسري با فكرهاي بزرگ
· قالب رایگان بلاگفا


امکانات







ماهيانه 500 هزار تومان درآمد كسب كنيد


ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM