|
یاد تو در باور من
 |
یاد تو در باور من
کوچه ای ساخت،
پر از گلهای سرخ،
یاسهای زرد،
اقاقیهای جوان
و پس کوچه هایی که هرکدام
پایانشان
گوشه ای بود از تو.
یاد تو در باور من
در این کوچه پس کوچه های تبسم،
نیز خانه ای ساخت
از غصه و غم.
یاد تودر باور من
در روزهای بی خورشید،
شبهای بی مهتاب،
گاهی شد آل
در بیداری در خواب.
یاد تو در باور من
بر سفیدی کاغذها
بر سینه دیوارها
نامی بود و نقش هایی از باد،
سرابی از باغ سبز زندگی
که تو با من
می چیدی از درخت عشق
وفا را ترش و کال.
یاد تو در باور من
در میان چشم هایی خیس
که می دید
پدرش را پرتپش در آتش
هق هقی بود بی پایان
که آغازش تو کردی.
یاد تو در باور من
شد باوری
پر از ناباوریها
که هر روز بیشتر آنها را باور کردم.
فقط یاد توست در باورم
ودیگر هیچ.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
چیچک
 |
باز هم کبوترم تنهاست در لانه
خوشبختی پریده چند روزی رنگش.
غنچه لب فراموش کرده شکفتن را
و خفته لالایی نوای چنگش
باید "چیچکم" را باز
کنم با صدای بلند فریاد.
می خندد دشت فاصله ها
چون می بارد ابر فریاد.
نگاهم می دود بیرون
هر بار که شب می زند خیمه
در قاب ماه می بیند
"چیچکش" را مرده.
یاد آرم روزی را
که فردا بود و حالا دیروز است
آنروز، رؤیا بود و حالا فریاد.
غبار آن روز هنوز بر ماست.
برگهای دفترم
زرد پائیز اوست.
خاطراتش گهی کابوس
گاه چون اوست.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
سرچشمه
 |
کوهی است
در میان کوهها و سرچشمه ای
که آفتاب همیشه،
از پشت آن می جوشد صبحها.
آنجا آسمانیست که هر روز
دریای بسترش لبریز می شود
از این سرچشمه نور
و پر می کند از خود
هرآنچه در پیش است و پس،
بی هیچ دریغی.
آنگاه،
از پس چند وزش و تپش و جهش و فراوان گاههایی لغزش
می خشکد چشمه
نور هم فرو می نشیند در آغوش آسمان
و ظلمت است و رسوب در میان،
تا شاید جوششی دیگر.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
خواب لاجوردی
 |
|
لاجوردی روزگاری داشتیم
عشق آمد،
با خود برد
سفید ابرهای بی آزار را،
و از صدف چشم هایم
ربود مروارید را.
به خنده گذشت چندی
شاه رؤیاها
بود میهمان شبهایمان
و در پوست نمی گنجیدم
از آنچه که نمی دانم چه بود.
آه
دیده چون گشودیم
نور آمد
روشن شد باز دنیا
به رنگ ظلمانی.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
تنهائیم و تشنه
 |
در این میخانه
که می ناب نیست
جایی هم
برای فریاد نیست.
در این کوچه
که رهگذری نیست
جای پایی هم
روی برفها نیست.
وسالی
که بهار، قهر است از او
سبزی هم
هرگز نمی کند یاد او.
در گذری که:
میخانه ندارد رو به کس،
سفیدی برف نیست
که بپوشاند سیاهی ها را،
و بهار هم دورتر از هر کس.
بیمارند مُهرها
نوازش هم خفته،
شمع ها خاموش
خنده ها مرده،
و در میخانه
تنهائیم و تشنه.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
در کُلبه
 |
باز خورشید روئید
در دشت آسمان.
باز بهار نور آمد
رفت ابر غصه
نمی آید باران.
دشت سیراب،
رود تشنه نیست دیگر.
آلاله روئید
نیست برهنه دشت دیگر.
گله می خندد
زناله چوپان
اشک می دهد میوه
تک درخت بی باران،
و با صدای پایش باز
می هراسند گرگان.
نشسته ام در کلبه
می خورم غصه
چونکه می بینم
گذشت هر گله.
به خانه ام
غم است میهمان،
می کنم پشت من باز
چونکه می بینم زدور
این دنیای بی انباز.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
ماه می آید؟
 |
کوچه خیس است
دیوارها هم.
خورشید بی رنگ است
دلها هم.
وزشی نیست،
صدا فراوان.
گرمایی نیست،
سرما فراوان.
سینه ها تهی
صورتها تمیز،
کاسه ها خالی
دروغها لبریز.
جنس ها از شن
رنگها زرد است،
دلها از سنگ
دستها باز است.
همه خوابند
من بیدار.
جسم ها آسوده
خیالها افروخته.
آسمان می گرید
خاک می خندد.
خورشید می خوابد،
ماه می آید؟
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
ياد ديروز
 |
من با رويش خوارهايي روئيدم كه هر كدام در دستشان لالهاي خونين بود, و در كنارشان نيز ساقهاي شكسته با برگهايي افتاده.
روزي خواهد رسيد كه نيلوفر كينه به پاي خوارها ميپيچد و آن روز خوارها آسمانشان رنگي ديگر, زمينشان لرزان و هواشان پر از بوي مشت خواهد شد.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
زندگاني
 |
به چيزي ميانديشم
كه درونش تهي است.
ميانديشم به جادهاي
كه ابر سياهي
نشسته انتهايش به تنهايي.
آنگاه ميكنم نگاهم را
به سوي راهي كه ديروز
كرده بودم آغاز,
و ميبينم سرود گذشتهها را كه ميكند آواز.
در كنار جاده ميبينم
آلالههاي وحشي را
كه بيخيال ميخندند
نمييابند وهمم را.
روديست در نزديكي
جاريست در آن چيزي
كه بيرنگست, بيبوست
و بيقرار است در آن چيزي.
او نيز نميبيند برون
جز وجود سرد ناچيزي.
ابريست در بالا,
ميرود هر سو
با نفسهاي خدا.
هلا,
من شدم از آن نفسها هم جدا.
چروك خورده باز
در آن دورها
پيشاني زمين,
از هجوم غصهها.
و من چون كودكي ميدوم منتظر
تا نصيبي برم زان چينها. 1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
دو كلمه
 |
پوسيده گردوي دل گويي كه حرفي دارد به سينه. شبي خواندمش به بيكران روياهايم به ميهماني, شايد كه با جامي خيال سينهاش را بشكافم . صدايي به من ميگفت جواب آخرين معمايم در پس يكي از چروكهايش خفته, معمايي كه از يك عمر فقط پلكي كمتر خوابم را سربريده.
شب مُرد و من ناكام. اينبار هم كشتي تلاش به گل نشست و من هم با دستي خالي در ساحل اندوه.
من همان درختم,
شمع بهاري پرندگان.
طوافگاهي
كه در پائيز
پيكرش آشنا ميشود با برق تبر.
و چه بيوفا
دل ميكنم از ريشه.
او در خاك خفته
و من در خانه تو.
او در آغوش دلها,
من منتظر در سكوت لحظهها.
با خيالي پر از دستهايي كه ميگشانيد
درهايم را يكي پس از ديگري.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
خفته در صدف
 |
آنچه ميگريم باقيمانده يك خواهش است, كه روزها خود را در من پنهان ميكرد و شبها قدم بر بام تنهائيهايم ميگذاشت و اين تنهايي خيس نيز يادگار كهنه اوست.
عجيب است, چشمانم نميبارد ولي صداي پاي قطرهها را ميشنوم. سرانگشتان سردم مرا به ياد لحظههاي سرخ خواهش مياندازد و آنچه در خاطرم ميرويد گلي است پرپر كه عطرش را نثار يك سراب اميد كرد.
چيچكهاي وجودم زردي خود را بر روي كسي پاشيدند كه بزرگترين دردش بيدردي بود, هر چند, شايد كه در اقيانوس درد خفته بود.
مرواريد وجودم ديگر ميلي به خفتن در اين صدف بسته را ندارد ولي دست قسمت هنوز صيادم را بيدار نكرده است.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
در پناه هيچ
 |
از پس اين پردههاي بياحساس و پنجرههاي تاريك، پرتو هيچ عشقي گام در خانه تو نخواهد گذاشت. خانهاي كه تمام درهايش به قفل خودخواهي، وجودي پر از نيازهاي گرم و نمناك را به اسيري گرفته، وزش هيچ بهاري را در خود نخواهد شنيد. خانهاي كه بر بامش دانهاي مهر براي خسته پرستوي دلداده نيست, لانهاي خواهد شد براي كركسان و جغدان. صاحبخانهاي كه فانوس دوستي را از گمراهش دريغ كند فقط صاحبخانه است و بس.
آري با تو ميگويم كه سر بر بالين غرور تا اعماق فخر را سوار بر بال نگاهها تا انتها ميپيمايي, امروز را فراموش كن و به فردايي بنگر كه گامها بر وجودت سنگيني ميكنند, بيل دهقان وجودت را ميدرد و قطرههاي باران در تو فرو ميرود و تو را در آغوش رود به اعماق نيستيها فرو مينشاند. آري امروز را فراموش كن و به همان فردا بنگر تا آواره روشناييها گردي.
1378 _ تهران
|
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
از گورها
 |
از گورها برميخيزد
نالههاي سرد و كوتاه
آههايي كه سرشار است
از درد يك عشق تباه.
از گورها ميطراود
قطرهاي تلخ و سياه,
كز وجودش جز كينه
نيست هيچ رنگي آشناتر, در پگاه.
ميآيد از گورها امشب
عطر باريك اي كاشها.
پر شده مشام گورستان باز
از قيام تاريك اين خفاشها
ميبيني؟ از گورها هربار
با هجوم چشمانتر و عطر گلاب
ميرويد در ميان گلدان خالي جمجمهها
ياد روزهاي شفاف و خاطرات چون گِلاب.
خواهد خزيد از گور من
برون, انگل يادت
كه افتاد اندرونم
از آن سلام تا مرگ اين عادت.
و بعد از گور من
ميريزد پرده رازها
كه خفته بودند در تو
در پس اين سالها. 1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
اي مهربان
 |
ميداني چرا ميگريم؟
آينه اشكم را ميبيني؟
چه ميخواني زآن اي دوست؟
اصلاً دوستي يا …؟
سردي دستانت, كندي گامهايت و لكنت زبانت از چيست؟
خودت بگو, مگر دوست ما نيستي هم در سبزي و در زردي؟
چشمانت, دستانت و آخر هم زبانت كه اين چنين ميگفت, به ياد داري؟
شايد فراموشكار شدي, اي كه نميدانم چه بنامم تو را!
آيا گوشت را به خواهش لرزانم ميسپاري؟
ميروي يا ميماني؟ با مني يا از من جدا؟ يادت هست گفتي دوستت دارم؟
هنوز هم عاشقي؟ پس نامههايت كجاست؟
خستهاي از شنيدن, نه؟
مرا ببخش اي مهربان حتماً اين خستگيها, سرديها, لرزشها و آخر هم سكوتت از سوالات مكررم است؟
شايد هم از خود من است, اگر هست بگو!
هر چند مگر نگفتي از همه چيز خستهاي؟
پس تو را تنها ميگذارم تا استراحت كني, راحتتري اينطور نيست؟
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
پايان اين پرواز كجاست؟
 |
حس ميكنم بازهم,
اسير يك دامم, دامي با سوراخهايي ريزتر.
اينبار پايم, بيشتر پيچيده بر تارها
رنگش هم با آن گرههاي محكم, اسيرم كرده بيشتر از هربار.
حس ميكنم بازهم,
پرواز را بازي ميكنم بيشتر از هربار.
چه منفور است اين بازي,
چه رنگين كاسه عمر را پرميكند.
آخر اين بازي كجاست؟
عمر اين پرواز نوحين شده,
پايان اين پرواز بر اوج كدام دروغ است؟
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
راز سايه
 |
در رویا بالاهای دور را می بینم
و می شمردمشان بی نیاز.
در بالاهای دور لکه ای سیاه سنگینی می کرد بر طاق رؤیاهایم.
می دانستم سایه است اما ز چه؟
از درد است یا بی دردی؟
عمرم در تُنگ کهنه زمان فرو می نشست،
جواب را تهنشین در کفش می دیدم،
اما دستها کوتاه بود و ناتوان از چیدنش.
با ماهیان گفتم راز سایه را
گفتند: زماهیخوار است و گریختند.
ریش خاطرم تازه می شد
در جریان بی معنی سایه و سایه نزدیکتر می شد.
افکارم می لرزید، سایه را می هراسید.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
سرزمين سرما
 |
عشق را تا تنهايي پيموديم.
آنجا سرزمين آدم برفيها بود.
بوران شكست و پژمردگي
در رنگ آنجا پيدا بود.
دفتر گرم بهارم, يخ بست در سبزي
فصل تنهايي از راه رسيد, پوششي بر من نبود,
پوستيني از خيال دوختم و بر دل كردم.
آه, هرچه گشتم تاري از او در پودش نبود.
طعاممان افسوس بود و نوشمان غصه
هردم ميزدوديم ظرف وجودمان را از هردو,
و با پلكي ما دوباره
چه بيشتر پرميشديم از آن دو.
پيشه كرديم تيشه بر نظر كوفتن را,
در پي اندكي محبت ميشكافتيم چشمها را تا دل
جوينده بوديم, اما نيافتيم
ما نيز يخ زديم در عمق سرد و تاريك هر دل.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
از فلسطين
 |
در پشت حصار قرمز دستهايمان
خورشيد رنگ پريده غروب ميكند.
در غالب افكارمان دوغاب غم ميريزند,
تا انبار دلها را شمش نااميدي پركند.
ولي ما
در گلدانهايمان بذر فشنگ ميكاريم
تا خشاب را غنچه دهد,
در باغ دلهايمان بذر كينه ميپاشيم
تا ميوه مشت برچينيم
و بر ديوارهايمان شهادت را قاب ميكنيم
تا چشمهايمان از اشك سرخشان پرباشد.
قدمها بر خاك نميخوابند
آرامگاهشان مفروش لالههاي شكسته است.
تا كي بر لاله جنبيم؟
آه ديگر خاكمان بوي خار ميدهد
اي كاش كود قانون در اينجا سمي باشد.
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
آواز بيشه
 |
رفتنيها رفتند ومن ماندم
تا ببينم آنچه كردند.
گفتنيها گفته شد, آبشار قصه خشكيد,
كه ميخواهد بخواند چشم من خشكيدهها را
بيشه را بلعيد نعره شيران زخمي
كاين زخم را نيست مرهمي جز آب دوستي
پس تو اي خورشيد پرده ابر را كن حجابت
تيره دل, اي ابر دوستيها
شيوني كن بر لبان خشك بيشه.
و اي البرز,
سايهاي كن تا بيكران پوچ دنيا
سايهاي تاريكتر, سردتر,
تا فراگيرد خشكي هر بيشه را.
به روي آفتاب ابري كشيدم,
از دل سنگين كوه سايه چيدم,
ولي بازهم ميخشكيد خشكي ديروز بيشه!
يافتم, كاين زمان است در پشت پرده. 1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
مثل سايه
 |
بازيچه دست خورشيدي
پوچي, پر زنااميدي از بيم شب.
محتاج جسمي, از او گريزان.
از خاك پا ميرويي, ثمرت تاريكي است.
تو آينهاي هستي تاريك.
حضورت در نيستيها پيداست.
در هجوم شبها نيستي, روزها ميآيي.
تو پروانهي تاريك شمع خوشبختيهايي.
ميداني؟
"تو نيز چون سايهاي"
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
خانه دوست كجاست؟
 |
سالها از شاخه زمان پر ميكشيدند
و من افسرده از چهارمين پرواز.
بازهم تنهايي دست سنگينش را بر شانههايم نهاد.
چرا بازهم؟ چه شد؟ چه كردم؟
خاك از من ميگريخت, هوا هم.
پس خانه دوست كجاست؟
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
مرگ بر آينهها
 |
چشمانم تا بيانتهاي جاده انتظار را ميپويد,
نه صدايي, نه پروازي, دريغ از نفسي
پيداها ناپيدا شد, نزديكها دور
و باز هم دست در دست جدايي به كنج تنهايي لغزيدم.
دوستي در خُم تنهايي رنگ تاريك جدايي ميگرفت
دريغ از قطرهاي از عشق!
بر پرده وجودم رنگها خود را باختهاند
دفتر خاطراتم بازهم نقشي به سينه ندارد مگر:
"مرگ بر آينهها كه ما را به خود مينمايند و به خود وا ميگذارند"
1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
رنج نياز
 |
از رنگ سرخ و زرد حرفي نيست
دنياي گلها بوي خار دارد.
ساقه در سوگ غنچههايش
سر بر دامان پائيز دارد
از اشك آسمان صدايي نيست
لبهاي خاك چروكيده از نياز,
كودكان باغ, قرباني خنده آسمان
و خورشيد بيخيال از رنج نياز 1378 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
راهي در شب
 |
شبا هنگام به رسم مرغان بيهنگام
برآوردم بانگ بيداري.
چو فريادم بشد همراه طوفان سوي دشتش
بيابانش چو دريا شد ز ناچاري.
گريبانم به چاك آلوده شد, در پارهگي آميخت,
چه عريان شد سينهام در اين شب تاريك.
بلبلم در سينه بيتاب و رقصان
او نميداند مگر راهم شده يكباره باريك.
راه هم باريك, هم تاريك
اي مسافر چشم بگشا تا پايان.
راهدانت هم كور, هم كر
هم خرد, هم اخلاق كن بار پالان. 1377 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
طرح سيال عشق
 |
اين طرح سيال عشق است
كه در قوطي پوسيده زمان
هدف سنگ بيوفايي آرشهاست.
اين ذرات اوست كه گاهي
ميپوسد از نم اشكها,
ميخندد از بازي چشمها,
يا ميميرد از دوري دستها.
اين طرح سيال عشق است
كه در شب دوستيها
چون كرمي شبتاب در دست خورشيد ميميرد.
1377 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
من و اين يار قديمي
 |
من و اين گنبد وحشي
و اين خيال پشمي
من و اين يار قديمي
من و اين دست صميمي
من و اين فكر و خيالت
توي دنياي محالت
همه سرگشته نامت.
نميدوني, نميتوني
كه بري يا كه بموني
تو سرت خيال رفتن
تو دلت هواي موندن
من ميخوام نري, بموني
نميدونم كه ميري يا كه ميموني؟ 1377 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
تو اي صميمي
 |
تو چشات رنگ بهاره
تو دلت عشق يه ياره
تو كلامت پر از صداي شادي
توي دستت پر از ياس و اقاقي.
تو نسيمي, تو كريمي
مثل يك يار قديمي
تو كلام اول دفتر عشقي
تو شروع هر دفتر مشقي
توي نقشت پر رنگهاي زلاله
رو وجودت پر گلهاي بهاره.
1377 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
حجم يك خواهش
 |
در دل تيرگي جز هيچ نبود
و در دست جز مرداب خود بيني.
در تيرگيات در پي خود بودم, مرداب را ديدم.
در من ريخت, تب شدم.
از جوانه تا ريشهام آتش بود
اما قطرههاي لحظه در من مي جوشيد, دريا ميخواست
و بستر من حجم يك خواهش بود كه ميپوكيد.
عمر گرماها كوتاه بود,
و در هر شعله خواب تو بيشتر ميسوخت.
1377 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
خستهي …
 |
خسته ام, از اين همه راه و بي راه,
از اين همه بيپاياني, بيباراني
و همه ميخندند.
خستهام, حتي از آغاز, از پايان.
ميخواهم برويم,
گلدان نمييابم.
بيكرانم خالي است جز حفرهاي
آكنده از پائيز تنهايي.
خستهام از سنگ قانون
و رقص پائيزيش بر تنهايي پنجره.
خستهام از خستگيات
كه اين رنگ ماست.
1377 _ تهران |
| ׀ +׀ نویسنده:
ا.درخشان ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|
در
باره من |
|
 |
|